قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه بیست و چهارم آبان 1392
م : ن : بهمن زاد

خانه ی دوست داشتنی من

                                  
      


با تغییر قالب وبلاگ نمی شود خودت را ترغیب کنی که برگردی!
نمی دانم چرا!؟ولی دوست دارم حتا در   دوسطر، هراز گاهی بنویسم . 
                                                                                            
خیلی مواقع به وبم سر می زنم و دلم برای این سکوت تنگ می شود خواسته یا ناخواسته بهم آرامش سخت! می دهد.

فرقش
با فیس بوک این است که اونجا همیشه شلوغه و همیشه ادمای دوربرت مراقبتند اما اینجا نه!!
همیشه خلوت... خودت هستی و خودت

من اهل سکوتم پس چرا همیشه نمی آیم خودمم نمی دانم !! شاید این آرامش استرس را به دنبال خودش می کشاند  ...

باید مطالعه کرد تا بتوانی "خوب" بنویسی.. حضور دائم در اینجا جرات هم می خواهد، که من ندارم!

مدتهاست کتاب دست نگرفته ام حتا یک کتاب زرد...تا حداقل بتوانم با دکمه های کیبورد بازی کنم...

کاش میشد کمی برای خودم وقت
بگذارم. تا به آرامش برسم ...

ولی با همه ی این تفاصیل باز هم این خانه را دوست میدارم .




شنبه نوزدهم اسفند 1391
م : ن : بهمن زاد

........

هوا آلوده است و من نفس هایم را براحتی می توانم بشمارم...خسته ام خسته از این شمارش های بی امان نفس..........





چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389
م : ن : بهمن زاد

قیصر یا غیرت؟!

http://www.smstak.com/wp-content/uploads/2010/11/100932853848.jpg


فریاد تو گوش فلک را کر کرد ناموس من آهای خانم ناموسم را ازم گرفتند! تو از غیرت خودت گفتی نه از ناموست! از اینکه کسی به حریم خصوصی تو وارد شده از اینکه یزدان به حریم خصوصی یعقوب وارد شده! اما از سه سال گذشته خودت نگفتی که وارد حریم خصوصی دیگری شدی ناموسش را گرفتی و غیرتش را زیر پاهایت له کردی امروز جنگ غیرت بود و تو خواستی پیروز این میدان باشی! از چه کسی انتقام گرفتی از همسرت! از مردی که یک روز تو به جای او قرار گرفته بودی! نه تو خواستی از خودت انتقام بگیری آن فریاد مخاطبش خودت بودی نه آن مردم!! خواستی کسی تو را کمک نکند هر ضربه چاقو تو به تن بی جان یزدان روح تو را التیام می بخشید و چهره آن مرد رقیب رفته! را در نظرت مجسم می کرد کمکش نکنید! نزدیکش نشوید! وگرنه خودم را می کشم اری بگذارید من بمیرم بگذارید ذره ذره بمیرم بگذارید دیوانه وار بمیرم بگذارید... تو خواستی شعر "دو کاج" را برای همه در میدان کاج تهران زنده کنی خواستی بگویی تو همون کاج هستی که با ضربه تبر از پا در امدی! و کاج دیگر سالها قبل کمرش شکست ! آری بگذارید با چشمانم غیرت له شده ام را زیر پاهای خودم ببینم به آنها بگویید من امروز هزار بار مردم من امروز با هر ضربه چاقو که بر تن یزدان فرو بردم خودم را کشتم چرا دیگر اعدامم می کنید من امروز برای همیشه مردم ....

... و تو!  جانت را چه ارزان فروختی  هیچ گاه فکر می کردی در شمال شهر در مقابل دیدگان 400 نفر آدم با کلاس پولدار بمیری و جان بدهی! هیچگاه فکر می کردی که یعقوب خودش را در وجود تو ببیند و تو را تکه تکه کند مردن برای تو چقدر سخت و عذاب آور بود وقتی فیلم زجر کشیدن تو را دیدم فقط به یک چیز فکر کردم که اگر تو هم زنده می ماندی چند سال دیگر که آنقدر هم دور نبود از اعماق وجودت نعره می زدی آهای مردم غیرتم زیر پاهای ... له شده است...




سه شنبه نوزدهم مرداد 1389
م : ن : بهمن زاد

کودک کار


نگاه تو ، دستان تو ، قلب تو ، صدای تو یاد گرفته اند غرور را فراموش کنند یاد گرفته اند که  التماس کنند به من.

من تو را دیدم دستان کوچکت را، که چگونه داخل کیسه غرورت را جستجو می کرد و من روبروی تو ایســـتادم با

وقاحت تمام و از تو غرورت را خریدم.

تو دختری از جنس آفتاب بودی که من عشق را درچشمانت، خداحــــافظی را در صدایت و نیاز را در دســـــــتانت

هنگامی که شکلات دستم دادی جستجو کردم و تو در ازای پرداختن همه این چیزها فقط یک چیـز ازم خواستی

پول.




سه شنبه یازدهم خرداد 1389
م : ن : بهمن زاد

برمی گردم

درود
آنقدر به وبلاگم سر نزده ام که کلمه عبور را فراموش کرده ام !
می خواهم برگردم و دوباره بنویسم ......
یا حق




چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
م : ن : بهمن زاد

برای عید

 ساقیا آمدن عید مبارک بادت




پنجشنبه نوزدهم دی 1387
م : ن : بهمن زاد

غزه در خون


تلویزیون را روشن کردم وای باز هم فلسطین باز هم غزه شبکه ی یک تا شبکه ی خبر با آن زیر نویس هایش که کم کم تا وسط صفحه بالا می آید همه و همه از حمله ی وحشیانه ی اسرائیل به غزه می گویند اینها که شصت سال است می جنگند و تلویزیون ایران هم که شصت سال است پا به پای آنها می گوید و تلویزیون خاموش می شود نمی دانم چرا حس انسان دوستی در درونم مرده است چرا نمی توانم این فاجعه را بپذیرم شاید به خاطر اینکه سالهاست برای ما می گویند و کاش اینقدر نمی گفتند کاش اینقدر از کشتار نوار غزه و بلندی های جولان و لبنان و فلسطین نمی گفتند کاش در صدر اخبار مان اینقدر تصاویر دهشتناک نشان نمی دادند کاش همه ی دنیا را با خبرهایشان اینهمه پر از جنگ و فتنه و فریب نشان نمی دادند. تا الان که نسل کشی در غزه اتفاق افتاده و این همه کودک زخمی می بینیم دل مان به درد بیاید اشک بریزیم و برای کمک به آنها فکری کنیم .

این همه تبلیغ فقط تنفر ایجاد کرد این همه جنگ و خونریزی در کنار این همه بدبختی که هر کدام ازما ایرانی ها داریم فقط انسان دوستی را نابود کرد و زیر پا له کرد کاش رسانه و دولت ما به جای تبلیغ نفرت و خشونت کمی به حاصل این آموخته ها می اندیشید، تا الان که تمام دنیا علیه این جنایت وحشیانه زبان به اعتراض گشوده اند تمام مردم ما یکصدا اعتراض می کردند کاش می گذاشتند ما هم برای آن ها اشک بریزیم و کاش ....




چهارشنبه چهارم دی 1387
م : ن : بهمن زاد

عاشیق عاشق

امسال شب یلدا در سمیرم برف نبارید اما سرایی ها مردی از جنس برف را مهمان شهرمان کردند او آمد او با یک ساز در دست آمد او آمد و برنامه امسال ما را یلدایی کرد و شبی بیاد ماندنی را نقشبند ذهن های ما کرد و رفت.
استاد عاشیق حسن اسکندری خنیاگر مردمی آذربایجان ابن بارمهمان یلدایی سرای آفتاب سمیرم بود.
لباس مخصوصش را پوشیده بود و در حالیکه چگور در دستانش بود بر روی سن رفت ، جمعیت حاضر او را مرتب تشویق می کردند نمی دانم شاید آنها هم مانند من تا کنون یک چگور نواز را ندیده بودند . او یکی از بی ادعا ترین انسانهایی بود که من تا کنون دیده بودم سراییها مهمانان زیادی دعوت کرده اند اما عاشیق حسن انسان دیگری بود . با لهجه ترکی و با طمانینه با حاضرین سخن می گفت و بعد، اجرای آنچه که ما منتظرش بودیم .چند برنامه اجرا کرد از جمله حیدر بابا که گوش همه ی ما ایرانیان با نامش آشناست.
استاد آن چنان بر روی سازش می نواخت و آواز می خواند که فقط یک عاشیق عاشق می توانست این چنین اجرایی داشته باشد . او خود شعر می سرود و می خواند و می نواخت.
او فقط عاشق یک چیز بود آن هم سازی که در دست داشت و می توانست تنهاییش را با آن پر کند او حتا با کمک دوستان از پله ها بالا رفت اما روی سن ایستاده حدود نیم ساعت برنامه را اجرا می کرد اگر لباس مخصوصش را نمی پوشید اگر نشسته اجرا می کرد شاید هیچ کدام از خود نمی پرسیدیم چرا این گونه اجرا کرد اما او به همه ی مخاطبانش احترام گذاشت و برایش مهم نبود که چند درصد از ما می دانیم اینها همه لازمه ی کار یک عاشیق است ، برایش مهم بود که کار باید تمام و کمال انجام گیرد یعنی برای من و تو ارزش قائل شدن چیزی که باید در جامعه ی امروز ما به دنبالش بگردی تا بیابی آری این چیزهایی بود که استاد آن شب به ما یاد داد که انسان بیش از هر چیز انسان است با خصایل انسانی .
چند روز پیش در حال جستجو در اینترنت بودم که یک پست دوست عزیزی گذاشته بود در مورد اجرای موسیقی در سال 81 در شهر اصفهان پایتخت فرهنگی در آن برنامه از هنرمندان موسیقی خطه ی آذربایجان از جمله استاد عاشیق حسن اسکندری، استاد حاج قربان و بسیاری دیگر مدعوین این برنامه بوده اند اما در نهایت ظاهرا" چیزی جز تاسف بر جا نمانده است. در آن برنامه به غیر از اجرای اساتید از هماهنگی نور و صدا تا موسیقی پس زمینه و رقص نور ... همه و همه جز یک خاطره بد بیاد ماندنی چیزی نداشته است اما چیزی که قابل توجه است استاد حسن با و جود این بی حرمتی باز هم در سال 87 مهمان شهری می شود که مرکز استانش با آن همه امکانات  نتوانسته بود آنچه که در فراخور این اساتید بزرگوار بوده فراهم سازد .
اما سرایی ها نشان دادند شهر ما جایی دیگر است نشان دادند که اهل ادب و هنر همیشه جایگاهی ارزشمند داشته اند وبرای بزرگان  بیش از آن چه که در توان داشته اند وقت و انرژی گذاشته اند .
من فکر می کنم استاد عاشیق حسن اسکندری سمیرم را با خاطره ای خوش ترک گفت و امیدواریم باز هم او را ببینیم و از خداوند سلامت و تندرستی او  را آرزو می کنم چرا که ایران زمین همیشه به وجود این چنین انسانهای بزرگی به خود می بالد .




شنبه شانزدهم آذر 1387
م : ن : بهمن زاد

دیگر خوابت را نمی بینند

 وقتی  مجبور می شوی به خاطر تحصیل علم به خاطرتهیه اسباب اولیه زندگی ات که تو فکر می کنی همان ها مایه آرامش تو هستند، به خاطر خود خواهیت و ... از خانه دور  شوی آن هنگام است که فرسنگها از یاد دیگران دور می شوی و  آنها دیگر تو را نمی بینند و شاید نتوانند کاستی های زندگی ات را باور کنند ، از ذهن آنان کم کم  پاک می شوی اما آنان در ذهن تو روز به روز عزیزتر می شوند آن عکس های آلبوم ات  آن فیلم های رایانه ات و اگر اینها هم نبودند تو به نبود آنها کم کم خو می گرفتی و می گفتی زندگی شاید همین باشد.
تنها خاطرات زیبایی که همیشه نقش بند ذهنت هستند آن خاطرات بی ریای کودکی است و تو هر روز چند لحظه ای به مرور آن می پردازی و آن قدر در خاطراتت گم می شوی که زمان و مکان از دست تو فرار می کنند و فقط یک صدا یک صدای خشن که بوی از عاطفه نبرده تو را به خود می آورد اوه و من هنوز همین جا هستم.
و آن هنگام است که باد خاطرات کودکی تو را با خود خواهد برد شاید برای کودکی دیگر و من بدون آنکه بتوانم جلوی رفتن آن ها را بگیرم فقط می ایستم و دزدیده شدن آنها را تماشا می کنم ، شاید نه دست دراز می کنم تا بتوانم آن ها را بگیرم و وقتی دستم را باز می کنم جز خطوطی به ظاهر نامنظم چیزی در آن نمی بینم .
 ... و وقتی تو را فراموش کرده اند که دیگر حتا خوابت را نمی بینند.




پنجشنبه هفتم آذر 1387
م : ن : بهمن زاد

جای من خالیست

چند روزی است ماه آذر با آن هوای سردش آغاز شده و جان می دهد برای نشستن  زیر کرسی خانه مادربزرگ و خوردن گندم برشته با مجک های  خوش مزه ای که برای آمدنش سر  مجمعه ی کرسی از یک زمستان تا زمستان بعدی روزشماری می کردیم . دعوا سر قیدهای بالا و پایین که دیگر معرکه ای بود. هر چند هر کدام جای  تقریبا" مشخصی داشتیم.کم کم خودم را زیر بال لحاف کرسی می بینم، روبروی برادرها و خواهرهایم که  مدتی است جز از  طریق تلفن  از هیچکدامشان خبری ندارم .دو قدم آنطرفتر پا ی یکی از دیوارهای خانه چند تا شمعدانی  داخل کوزه های  گلی جا خوش کرده اند. مادر بزرگ طبق رسم هر ساله اش  ماه آخر پاییز توی میدان  اصلی شهر چند تا گلدان خریده و چند پلاستیک خاک هم از گلهای نیمه خشک ته  رودخانه با خود به خانه آورده و با حوصله ی تمام شمعدانی ها را از باغچه  یکی یکی بیرون آورده و داخل گلدان ها نشانده. امسال شمعدانی ها هزار ماشالله آنقدر زیاد شده بود که خاله ها و دایی ها  هر کدام چند قلمه از آن را با خود بردند تا سرنوشت شمعدانیها هم به غربت و پراکندگی فرزندان و نوه های مادر یزرگ گره بخورد.

همه چیز اینجا طعم و بوی خاص خودش را دارد ، قوری چینی بند خورده ی قدیمی  با سماورنفتی  بزرگی که  هر ماه با تنوع طلبیهای مادر بزرگ یک گوشه از اتاق را به خود اختصاص می دهد ، بوی کاهگل دیوارها که زمستانها با بستن درز درها بیشتر خودش را به رخ می کشد، نانهای تیری  تازه ای که هیچ وقت جایشان توی سفره ی این خانه خالی نبوده، همه و همه حکایت از این دارد که اینجا با بقیه ی دنیا فرق دارد ، اینجا هنوز  بوی خوش تازگی  از بین نرفته است.

........ نا گهان با صدای زنگ تلفن به خود می آیم و با حسرت خودم را فرسنگها  و سالها دور از آن چاردیواری با حوض ماهی و باغچه ی کوچکش می بینم . تصویر واضحی از نمای گلهای اطلسی و شاپسند که با وسواس زیادی کنار هم چیده شده اند، و سبزیهای ریحان و شاهی که  معلوم است دست مهربانی آنها را حسابی تحویل گرفته است ، ذهن مرا یک لحظه رها نمی کند. مگر می شود  به چشمهایم بگویم فراموش کند ، گوشهایم را چطور، که سالهاست صدایی زیباتر از ترانه های قدیمی و بی ریای دهه ی چهل  آنهم زیر آن سقف دود چراغ خورده  نشنیده است . چقدر جای من در همه ی آن لحظه های  به یاد ماندنی خالیست.